21 روزگی
پسمر نازم الان که من مشغول نوشتنم شما و بابایی بیهوش افتادید و من فرصت کردم یه سر به وبلاگت بزنم و برات بنویسم.
اسمارتیز از کارات به هر کس تعریف میکنم میگه نگو شیر کوچولو چشم میخوره.
پیش هر دکتری میریم برای معاینه میگه ماشالله قوی و زرنگ پسرت... عسلکم نه جاتو کثیف میکنی گریه میکنی نه از دل درد... فقط کولی بازیت برای ممش هست. با هر صدایی چشات و میچرخونی دونبال صدا... از زورتم که نگو ماشالله خیلی قوی هستی جدیدا هم یاد گرفتی خودتو لوس میکنی و نازت میکنم یه وری میخندی و سرت و فرو میکنی تو ممش... شیر که میخوای بخوری مثل بچه شیرا میغری و سرتو میبری عقب و یهو حمله میبری با سرعت طرف ممش.
یاد گرفتی تا میشورمت میارم پوشکت کنم میخندی و مامانو گل بارون میکنی... تا پوشک میشی درجا دوباره پی پی میکنی... خلاصه مامی و هلاک میکنی اما شیرینی دیگه چه میشه کرد.
راستی 18 روزگیت بردمت کلینیک سلامت برای تشکیل پرونده وزنت شده بود 3400 قدتم انقدر بلند شده که لباس سرهمی جورابدارات برات کوچیک شده همون لباسایی که روزای اول برات زار میزد.
راستی یکشنبه میبرمت برا ختنه عشقم.


21 روزگی
