تولدت مبارک نخودچی


خوش اومدی فندق من. مثل اینکه شما هم مثل مامی خیلی عجله داشتی بیای بغل مامیت... اخه انقدر با عجله و برق اسا خواستی بیایی که همرو سوپرایز کردی طوری که بابایی نرسید بیاد پیشوازت.
شما اخر هفته 37 پنجشنبه 22 تیر ماه 1391 ساعت 23:30 به دنیا اومدی با وزن 2700 بدونیا اومدی سالم و سرحال.
پسرم مثل اینکه صدای مامی و شنیدی از تو شمکش و خواستشو اجابت کردی چون ماشالله خیلی صبورو ارومی.
شب اول تو بیمارستان خیلی درد داشتم و بیتابی جای خالی بابات هم از طرف دیگه کلافم کرده بود شما رو که رو سینم گذاشتن نمیتونستم تکون بخورم و بهت شیر بدم اما خودت صبوری کردی و ممشو گرفتی ماشالله از همون ثانیه اول محکم و قوی مک میزدی و تا صبح رو سینیه مامی خوابیدی..
روز سوم با بابایی بردیمت پیش دکتر افتاده که قرار دیگه دکتر شما باشه. دکتر معاینت کرد و گفت پسرت قوی و چقر هست و وزنت کرد شده بودی 2400 که دکتر گفت عادی هست 10% کم شدن وزن نوزادا. راستی از روز سوم قشنگ سرت و بالا میگرفتی که همه تعجب مکردن... انقدر قوی پا میزدی انگار نه انگار 3 روزت فقط... اولین حمومتم که منو مامانی بردیمت و بابایی با ذوق نگات میکرد تو این روز بود.
روز چهارم رفتیم غربالگری و ازمایش زردی که فهمیدیم زردی داری و 2 شب تو خونه زیر دستگاه بودی. نمیدونی هر دفعه که اذت خون میگرفتن من و بابایی چه حالی میشدیم و پا به پای شما گریه میکردیم.
روز ششم ناف خوشگلت افتاد
عشق من مشالله خیلی شمکو هستی دردت میگیره ممش میخوایی... سکسکه میکنی ممش میخوای... جات تمیز میشه ممش میخوای... توی حمام ممش میخوای... یخوای بخوابی زیر ممش یخوابی خلاصه همش ممش.
روز دهم مامانی که از روز اول پیشمون بود و کمکمون میکرد رفت و من و بابایی اولین شبی بود که تنهایی مراقب شما بودیم. بابایی پا بپای من بیدار میشه و مواظب شماست.
روز دوازدهم دوباره چکاب ماشالله 3100 شدی که دکتر گفت عالی هست و مال خوب شیر خوردنشه.
عشقم امروز 14 روزه شدی و الان که من دارم برات مینویسم تو نی نی لای لایت اروم خوابیدی دستت تو دهنت داری منو نگاه میکنی نفسم.


تولدت مبارک نخودچی
