پسر بابا

پسرم عزیزکم این اولین باره که فقط میخوام از زبون بابایی برات بنویسم.
اول که ما میخواستیم تصمیم بگیریم که شما بدونیا بیای بابا خیلی میترسید و نگران بود که ایا میتونیم از همه لحاظ پدر مادر خوبی باشیم یا نه... بعدا که شما اومدی تو دل مامی بابایی خیلی مواظب خواب و غذا و ارامش مامانی بود و تو همه ازمایش ها و بیشتر سونوگرافیا باهامون میومد.
وقتی هم تهران پیشمون بود میترسید مامی و بغل کنه مبادا شما اذیت بشی... تو دل مامی که تکون میخوردی کلی ذوق میکرد و دستشو از رو شمک مامی میکشید اخه مترسید ههههه
بدونیا که اومدی دیگه نگو انقدر دلش برات میتپه که دفعه اول که اذت خون میگرفتن و شما گریه میکردی بابایی هم اشک میریخت... شبای اول تا نق نق میکردی پا به پای من بیدار میشود که من تنها نشینم بهت شیر بدم. بعضی شبها بالا سرت میشست تا گریه کردی ساکتت کنه تا مامی 10 دقیقه بیشتر بخوابه...
بابایی عاشق اینه بخوابه و شمارو دمر بزاره رو سینش و بگه بابای بابا همه کسه بابا...



پسر بابا
